تبليغاتX
مدایح بی صله

مدایح بی صله

ادبی

نگاهی به زندگی

 بيمار اميدوار تخت چهل   رباب تمدن،

 

 رباب تمدن كه سال‌ها از بيماري رنج مي‌برد، صبح روز سه‌شنبه ۱۶ مردادماه بر اثر ايست قلبی در سن ۷۹سالگی از دنيا رفت  روز پنج‌شنبه ۱۸ مرداد و در قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا (س) تهران به‌خاک سپرده شد.روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

اين شاعر متولد آبان‌ماه سال 1307 در جهرم كه همسر خليل ساماني (موج) و مادر سپيده ساماني بود، در سال 1328 فعاليت‌هاي ضد نظام سلطنتي را شروع كرد. آن زمان با نام‌هاي مستعاري همچون «دوشيزه رباب ت.» شعرهاي اجتماعي و سياسي خود را در روزنامه‌ي «چلنگر» چاپ مي‌كرد. پس از كودتاي 28 مرداد 1332 به‌دليل انديشه‌هاي ضد سلطه تحت پيگرد قرار گرفت و مدتي در اختفا زندگي مي‌كرد. از سال 1348 مبارزات پنهاني و فعاليت‌هاي سياسي خود را دوباره آغاز كرد.

شناخت‌نامه‌ي رباب تمدن به‌روايت سپيده ساماني

سپيده ساماني كه خود از شاعران غزل‌سراي معاصر است و تنها فرزند رباب تمدن، در شناخت‌نامه‌ي مادرش مي‌نويسد: رباب، تحصيلاتش را در جهرم به پايان برد و از سال ‌1328 به فعاليت بر ضد نظام سلطنتي كشيده شد. او كه از مدت‌ها پيش به طنز سياسي - اجتماعي روي آورده بود، پس از انتشار روزنامه‌ي «چلنگر» همكاري خود را با آن آغاز كرد و با نام‌هاي مستعار «دوشيزه رباب. ت» و «دوشيزه ر. اميدوار» ‌به چاپ اشعار خود پرداخت. به سبب انديشه‌هاي ضدسلطه بعد از كودتاي ‌28 مرداد ‌1332 تحت پيگرد مقامات امنيتي قرار گرفته، مدتي در جهرم و لار در اختفا به سر مي‌برد.

ساماني درباره‌ي آشنايي تمدن با خليل ساماني (موج) آورده است: در سال ‌1334 در جهرم نامه‌اي از «موج» - شاعر معاصر - كه سرپرستي قسمت ادبي بعضي از مجلات را عهده‌دار بود، به دستش رسيد و مكاتبات آن‌ها آغاز شد. از سال ‌1328 با آثار يكديگر در مجلات و روزنامه‌ها آشنا شده بودند، اما براي نخستين‌بار در تهران يكديگر را ملاقات و در پنجم مردادماه سال ‌1336 با هم ازدواج كردند. از همان زمان بناي «انجمن ادبي صائب» كه به همت «موج» همه هفته در روزهاي جمعه تشكيل مي‌شد، طراحي و پي‌ريزي شد و نشريه‌ي ماهنامه‌ي اين انجمن با نام «باغ صائب» تا زمان حيات همسر رباب، يعني تا مردادماه ‌1360 انتشار يافت. اما رباب تمدن در سال ‌1348 به بيماري ام.اس دچار شد.

در اين شناخت‌نامه همچنين آمده است: يك دست و پاي او سنگين و سست شد و پس از مدتي دست و پاي ديگرش هم از كار ماند و ناچار، در سال ‌1357 روي صندلي چرخدار نشست. البته در سال ‌1353 به مدت شش ماه براي معالجه به پاريس رفت و در آن‌جا بستري شد؛ اما درمان مؤثر واقع نشد. «پيام مادر ايران به مادر فلسطيني» از سروده‌هاي رباب در دوران اقامتش در پاريس است.

خليل ساماني در سال ‌1360 به علت حمله‌ي قلبي درگذشت و سپيده ساماني كه سال‌ها از مادرش نگهداري كرده بود، به علت بروز مشكلاتي در سلامتي‌اش و با اصرار خود تمدن، در زمستان سال ‌1364 او را در سراي سالمندان نيكان تهران بستري كرد.

تمدن تابلويي را با اين مضمون: «رباب افتاده‌ام در دست گوهرناشناساني // كه نشناسند قدر گوهر يكدانه‌ي ما را» بالاي تخت خود داشت و در سال‌هاي سراي سالمندان هم از طرق رايو پي‌گير اخبار سياسي بود

بازگويي يك ديدار

سپيده ساماني درباره‌ي فعاليت‌هاي اجتماعي - سياسي و ادبي مادرش می گوید .

او با تأكيد بر شخصيت اجتماعي و مبارزاتي رباب تمدن گفت: درواقع چون در كتاب «شبيخون» (مجموعه‌ي اشعار رباب تمدن كه توسط سپيده ساماني گردآوري شده است) كم‌تر به اين مسأله اشاره شده، در اين‌جا خاطر نشان مي‌كنم كه آن‌چه بسيار اهميت دارد، همين شخصيت اجتماعي - سياسي رباب است. او در شهر خودش - جهرم - يك فرد سرشناس و استثنايي محسوب مي‌شد و مبارزه عليه ظلم، بي‌عدالتي و به‌دست آوردن حقوق زنان، كارگران و مردم، برايش اهميت زيادي داشت.

ساماني افزود: رباب از سال ‌1348 به بعد، مبارزات پنهاني را در پيش گرفته بود و به تمام گروه‌هاي سياسي مبارز كمك مي‌كرد و تنها چيزي كه برايش اهميت داشت، مبارزه با شاه بود. از جمله گروه‌هايي كه با آن‌ها همكاري مي‌كرد، هواداران شريعتي بودند، كه كتاب‌هاي دكتر را مي‌آوردند و در منزل ما پنهان مي‌كردند. اتفاقا در همان زمان منزل ما لو رفت و ساواك مرتب مي‌آ‌مد بازجويي و هر روز چيز تازه‌اي پيدا مي‌كرد.

او در ادامه يادآور شد: از رباب خواستند كه براي بازجويي برود؛ اما او به دليل بيماري نرفت و در نتيجه منوچهري ـ شكنجه‌گر معروف ساواك ـ به منزل ما آمد و بازجويي كرد. اما او با شجاعت تمام صحبت مي‌كرد؛ براي نمونه وقتي منوچهري موقع رفتن از ايجاد مزاحمت عذرخواهي مي‌كرد، رباب پاسخ داد كه اين كار مزاحمت نيست؛ مزاحمت اين است كه مردم را با اتو و سرب داغ و ... شكنجه مي‌كنيد.

ساماني با اشاره به جسارت رباب تمدن در مبارزه عنوان كرد: اين اتفاق‌ها به حدود سال ‌52 برمي‌گردد كه كم‌تر مبارزه‌ي سياسي در كار بود و رژيم شاه در اوج قدرت قرار داشت. آن موقع كتاب‌هايي را از ما گرفته بودند كه هر كس را به مناسبت هر جلد آن‌ها ‌10 سال زندان مي‌بردند؛ اما رباب سر نترسي داشت؛ حتا بعدها او را متهم كردند به اين‌كه رابط بين چريك‌هاي فدايي و مجاهدين است؛ درحالي‌كه اين‌گونه نبود.

سپيده ساماني همچنين گفت : مبارزات رباب تمدن ادامه داشت تا زماني كه انقلاب شد؛ آن موقع روي صندلي چرخ‌دار مي‌نشست. در روز بيست‌ودوم بهمن، يكي از اقوام آمد و او را با ماشين برديم تا اتفاقات آن روز را ببيند. تنها آرزويش سرنگوني رژيم شاه بود. در روزنامه‌ي طنز آن زمان شعر مي‌نوشت و حتا اوايل انقلاب به دولت موقت انتقاد مي‌كرد؛ تا اين‌كه ديگر بيماري‌اش سخت شد.

او سپس با اشاره به توجه رباب تمدن به حقوق زنان و سرودن شعرهايي با اين مضمون متذكر شد: در آن زمان، زنان امكان رشد و شكوفايي و زمينه‌هاي فرهنگي و اجتماعي را نداشتند، اما رباب حتا عليه پدرش شعر مي‌گفت و در مجلات چاپ مي‌كرد. او عضو سازمان‌هاي زنان بود و شعرهاي خيلي تندي در اين زمينه دارد. حتا در جمعي هم كه وزير فرهنگ آن زمان حضور داشت، اشعارش را مي‌خواند و البته بعدا به او ايراد مي‌گرفتند.

ساماني تأكيد كرد : زنان را نه تنها در ايران، بلكه در تمام دنيا عقب نگه داشته‌اند. اما رباب يك مبارز بين‌المللي بود كه حتا در شهر عقب‌افتاده‌ي جهرم آن سال‌ها، جشن روز بين‌المللي زنان را برگزار مي‌كرد و براي ‌17 مارس شعر دارد. شعر رباب، نوعي شعر عريان و شعارگونه است و من كمتر نظير آن را ديده‌ام. شعر او پرخاشجو، انتقادي، اجتماعي و محكم است و انگار بايد در ميتينگي خوانده شود.

او درباره‌ي زبان شعري رباب تمدن نيز اظهار كرد: جايي‌كه او شعر غيرسياسي، مادرانه و غنايي مي‌گويد و در واقع احساس شخصي‌اش غلبه دارد، زبانش عاميانه است ؛ اما وقتي شعر حماسي و انقلابي مي‌گويد، ديگر زبانش به اين صورت نيست.

سپيده ساماني در ادامه تصريح كرد: رباب اصلا در خط نام‌دار شدن نبود؛ آن‌چه مهم است ، برجسته بودن كتاب اوست و به عقيده‌ي من اگر در ‌60 سال اخير تا زمان بيمار شدنش، پنج شاعر برجسته‌ي زن داشته باشيم، رباب حتما يكي از آن‌هاست. البته حافظ هم شاعري است كه در صد سال اخير شناخته شده و سهراب سپهري هم تا زماني كه مرد، چندان شناخته شده نبود. براي هنرمند، نام‌دار شدن مهم نيست و كار خوب و ارزشمند پنهان نمي‌ماند.

او درباره‌ي چگونگي شعر گفتن رباب تمدن بعد از بيماري، گفت: تا چند سال شعر مي‌گفت و من مي‌نوشتم، اما ديگر مدتي است كه نمي‌تواند بگويد. درواقع كسي كه قادر به صحبت كردن نباشد، شعر گفتن هم برايش غيرممكن مي‌شود؛ اما او هميشه اميدوار است و اميد، يكي از خصوصيات شعر و زندگي ‌اوست.

 

يکی از سروده‌های رباب تمدن، که در بهار سال ‌۱۳۳۹ سروده شده است:

خالی ز مرغ حق شده صحن چمن چرا؟
اين باغ و راغ، مسکن زاغ و زغن چرا؟
صياد دل‌سياهی اگر گرم صيد نيست
از خون بلبلان شده سرخ اين چمن چرا؟
چون سومنات ملک ز بت‌های فتنه شد
همچون خليل نيست يکی بت‌شکن چرا؟
مرد وطن ز حال وطن از چه غافل است؟
فرياد «ای وطن» به لب بی‌وطن چرا؟
کم‌تر دم از نژاد سپيد و سياه زن!
دل باختن به سفسطه‌های کهن چرا؟
اين ما و من نتيجه‌ی بيگانگی بود
در جمع يکدلان سخن از ما و من چرا؟
زن از حقوق خود ز چه رو بهره‌مند نيست؟
اين‌جا ز حق خويش بدوزم دهن چرا؟!
قانون ما نداده اگر برتری به مرد
حاکم به زندگانی خود نيست زن چرا؟
بسته‌ست اوستاد سخن لب ز گفت‌وگوی
خاموش شو «رباب»، بيان سخن چرا؟
تمدن در شعر ديگری گفته است:
هر چند که دست‌بسته و پا به گلم
از روی تمام دوستداران خجلم
گويند که بی‌دواست دردم، ليکن
بيمار اميدوار تخت چهلم»

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 9:55  توسط لاله مولازاهدی  | 

 

          شیب فاضلاب هستی انگار اینجا پایان یافته است

محمد مختاري" به تاريخ اول اردي‌بهشت سال 1321 خورشيد در مشهد متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همان شهر گذراند و سپس وارد دانشگاه فردوسي مشهد شده و در سال 1348 در رشته زبان و ادبيات فارسي فارغ‌التحصيل شد.


 

                                         

اولين اشعار او در همين سال‌ها در مجلات نگين و فردوسي به چاپ رسيد. و كتاب ترجمه « واقع‌گرايي و داستان بلند» از جان آپدايك را نيز در همين دوره منتشر نمود.

در سال 1351 با مريم حسين‌زاده، نقاش، ازدواج كرد كه حاصل آن دو پسر به نام‌هاي سياوش و سهراب است.

او در سال 1352 فعاليت خود را در بنياد شاهنامه فردوسي آغاز كرد و پس از مدتي به عضويت هيئت‌علمي آن درآمد. حاصل كارهاي او در اين سال‌ها تصحيح داستان سياوش شاهنامه بود كه به سال 1363 بدون ذكر نام او در روي كتاب و فقط باذكر نام در مقدمه منتشر شد.

وي در سال‌هاي 1355 تا 1358 مجموعه شعرهاي دروهم سندباد، قصيده‌هاي هاويه، برشانه فلات و شعر57 را منتشر كرد. از سال 57 تا 59 در دانشكده هنرهاي دراماتيك به تدريس پرداخت تا زمان انقلاب فرهنگي.

محمد مختاري از سال 1359 تا سال 1360 دبير كانون نويسندگان ايران بود و در همين وقت به جمع‌آوري مجموعه شعر بهار و واقعه نيز پرداخت كه در سال 1361 با دستگيري و زنداني شدنش اين مجمومه ازميان رفت. تا سال 1363 در زندان بود و حكم انفصال دائم از كليه خدمات دولتي براي او صادر شد.

در سال 1363 از زندان آزاد شد و در اين سال‌ها به سرايش منظومه ايراني، خيابان بزرگ و سحابي خاكستري پرداخت كه اين كتاب‌ها بعدها توسط انتشارات توس به چاپ رسيد.

از سال 1365 عضو شوراي سردبيري مجله دنياي سخن شد . پس از آن نيز با مطبوعات ديگر از جمله تكاپو همكاري نزديك داشت.

مختاري در اواخر دهه 60 كتاب‌هاي شعر بلند آرايش دروني و حماسه در رمز و راز ملي را منشر كرد.

در سال 1371 كتاب زاده اضطراب جهان را منتشر نمود كه حاوي 150 شعر از 12 شاعر اروپايي بود و درهمين سال كتاب وزن دنيا را چاپ كرد كه مجموعه شعري از خودش بود و نيز كتاب هفتاد سال عاشقانه كه آنتولوژي شعر عاشقانه معاصر ايران از 1300 تا 1370 است با مقدمه‌اي فاضلانه.

در سال 72 كتاب انسان در شعر معاصر را چاپ كرد كه در حوزه نقد ادبي است و در اين سال‌ها از مجموعه زندگي‌نامه‌ها كتاب‌هاي تسوتايوا، آنا آخماتوا، مايا كوفسكي و ماندلستام منشر شد.

در سال 1374 برگ گفت و شنيد از او در كانادا به چاپ رسيد كه مجموعه سخنراني‌هايش درباره شعر و ادب و فرهنگ بود. و ي در سال 1376 نيما و شعر امروز را در كتاب ري‌را چاپ كرد. در اواخر عمر خويش مشغول كار بر طرح مجموعه كتاب‌هاي شاعران معاصر بود كه كتاب‌هاي آتشي، رويايي و كسرايي به‌انجام رسيد.

هم‌چنين دو كتاب چشم مركب و تمرين مدارا(مجموعه مقالات) از او پس از مرگش منتشر شد.

مختاري در سال‌هاي آخرين عمر خويش مشغول فعاليت براي راه افتادن دوباره كانون نويسندگان بود كه نقش مهمي در امضاي اعلاميه معروف به متن 134 نويسنده داشت . وي در سال 1377 به هم‌راه پنج نويسنده عضو كميته تدارك و برگزاري مجمع عمومي كانون نويسندگان به دادسراي انقلاب احضار شد و در همين دوره توسط مأموران وزارت اطلاعات تهديد به مرگ شده‌بود.

او در روز پنج‌شنبه دوازدهم آذرماه يك‌هزار و سيصد و هفتاد و هفت خورشيدي توسط مأمورين وزارت اطلاعات وقت ربوده و به قتل رسيد و وزارت اطلاعات در اعلاميه پانزدهم دي 1377 با صدور اعلاميه‌اي دخالت عناصر آن وزارت‌خانه را در قتل محمد مختاري تأييد نمود.

با مرگ مختاري فرهنگ و ادب فارسي يكي از نخبه‌گان خود را ازدست داد: منتقدي تيزبين، شاعري بلندمرتبه، اديبي فرزانه و انساني آزاده.


اثري از اين شاعر و نويسنده را با هم مرور مي كنيم :

 

 

سحابي خاكستري

آغاز شد سحابي خاكستري
و ماه من هنوز
چشم مرا به روشني آب مي شناسد .
چتري گشوده داشته است اين سحرگاه كه درهم پيچيده است
و لا به لاي خاطره ابري اش    ستاره و ماه .

هر كس به سوي مردمكي پناه مي گيرد
كز پشت پرده هايي نخ نما فرا مي خواند .
همزاد چشم هاي توام
در باز تاب آشوب كه پس زده ست پشت درهاي قديمي را و نگران ست.

آرامشي نمانده كه بر راه شيري بگشايد .
و روشناي بي ترديدت
از سرنوشتم اندوهگين مي شود
دنيا اگر به شيوه ي چشم تو بود
پهلو نمي گرفت بدين اضطراب .

يك شب ستاره
از پنجره گذشت و به گيسويمان آويخت
و سال هاست كه اين در گشوده است به روي شهاب
امشب شهاب از همه شب آشناتر ست
چل سال بي قراري وماهي كه پس زده ست پشت دري ها را تا بلرزد
در چله ي پريشاني .

امشب دري ميان دو دريا گشوده است
سيل شهاب مي ريزد در اتاق
طغيان چشم بر مي آيد تا سحابي

اكنون ستارگاني كه دست مي گذارند بر پيشاني ام
و مي هراسد پوست   در لرزش عرق


چشمان ناگزيرم را بر مي گيرم
از كفش هاي مرگ كه آغشته است به خاكستر 
و رد پايش را تا چار راه سرگردان دنبال مي كنم

زاده شدن به تعويق افتاده است
در پرده ي زمخت و چروكيده اي نهان مانده ست
رؤياي آبي جنيني كه مي تابد
                                     از نازكاي صورتي پلك
پيش گرفته است دوباره
اين جفت بر جنين .

از پرده ها فرود مي آيد ماه
وز شاخه هاي بيد مي آويزد
و لاي سنگ و بوته و خاكستر
آرامش زمين را سراغ مي گيرد از باد .
شايد صداي گنجشكي
از شاخه ي سپيده نيايد
شايد كه بامداد
خو كرده است با خاموشي .
چشمان بسته ام را اما مي شناسم
و زير پلك هايت
بيداري من است كه بي تابم مي كند .

تا عمر در نگاه تو آسان شده ست
از چشمم آستان گدازاني كرده ام
كآسوده از شد آمد خاكستر
بگشوده است بر لبه ي باد .

مي گردم و شتابم
                     از گردش زمين سبق مي برد .
مي ايستم برابر خاكستر
تا گيسويت به شانه ي مهتاب بگذرد .      

                                                                دي 1366خورشيدي

 

 

به نقل از سایت آتی بان  که آدرسشو اینجا می گذارم که اخلاق رو هم پاس بداریم

http://www.atiban.com   

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:20  توسط لاله مولازاهدی  | 

صداي پاهاي پاييز

 

خواب سپيد خر گوش ها را

 

 خنج مي زند

 

در بستري كه درآن

 

اندوه نفس هايم

 

 حجم بالغ زندگي را

 

 بالا مي آورد

 

 

 

طعم بوسه هاي تو را مي دهد ،

 

صورتي روي لبانم

 

كه چسبيده است

 

 بر لبه ي فنجان قهوه اي

 

كه خنده هاي زني

 

افتاده است در ته آن ؛

 

 

 

عطر الكل و سيگار؛

 

دوبيتي هاي ترك خورده اي

 

كه در لابه لاي پلك هام

 

جان مي گيرد،

 

 در پناه كوچه اي كه از ديدار ي تازه مي شود.

 

 

 ليوان نصفه ي آب

 

 و كمي لبخند

 

كه به سرفه مي افتم

 

 ازنگاهي كه سخت گلوگيرم كرده است

 

در ليوان نصفه ي آب.

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 23:47  توسط لاله مولازاهدی  | 

چیز تازه ای نیست

در خاکستر سیگاری که دود می شود

در ته فنجان های چای

 مربای صبح های آلبالو

خمیازه ی میز های رستوران ها

بو سه ها و نوازش هایی

که خسته کرده است

 تو را و کسی که تو را می بوسد

 

نه

چیزی نمانده

جز رد پای زرد بعد از ظهر های پاییزی

که حالا فقط قسمتی از سر گیجه های

یک جفت کفش روانی اند

و انگار همیشه لحظه هایی هست

 که دوست بداری

 روانی کفش هایت را

و دوست بداری

رد انگشتانی را که در نوازشت جا مانده اند

و دوست بداری کسی را:

((دست های تو گرم است))

دست های تو که دیگری نیست

دست هایی که همیشه کسی را می بوسد

از پس آواز محزون واژه ی بدرود

در کوچه هایی که پر از نیلوفران آبی اندوهند

کسی که دیگری نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 15:54  توسط لاله مولازاهدی  | 

و سکر آورترین شراب خانگی مستم نمی کند

که فراموش کنم

حجمی از خون وآب

 مآوایم بود 

پیش ازآنکه تولدم را

 با نافی بریده به خون نشسته

بگریم

 

وشیره ی گل های خشخاش

 تسکینم نمی دهد

 که از پستان مادرم

درد نوشیده ام

 درد

 آغشته به ردی سفید

که بخت زنی از آن می رود

 

 با قامتی برهنه و بی جان

 روییده ام

 گویی درختی نیم سوخته از زمین

با دو انار کال

 وشاخه هایی آشفته که

در باد زوزه می کشند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 11:29  توسط لاله مولازاهدی  | 


  Go to fullsize image
  1. پرسش
  2. تشويش
  3. باغهاي ديگر
  4. مي توانيم به ساحل برسيم
  5. مثل شبي دراز
  6. زير ستاره ها
  7. از پاي سنگ صبور
  8. آواز خاك
  9. حادثه
  10. طرح
  11. پاييز
  12. سگ آبادي ديگر
  13. تاك
  14. غزل كوهي
  15. كسوفي در صبح
  16. گلگون سوار
  17. مرا صدا كن
  18. عطر  هراسناك
  19. آواي وحش
  20. بي بهار سبز چشم تو
  21. آب زمانه ست
  22. مثل گلي سفيد
  23. ترانه هايي در مايه دشتي
  24. رويا
  25. اي خفته! اي بيدار
  26. تو چرا  پنجره را...
  27. ترانه ديدار
  28.  با اين  شكسته
  29. حريق غروب
  30. هشدار
  31. بازگشت مرد
  32. چيستان
  33. سوگند
  34. غم دل مي توان
  35.  ظهور
  36.  آنانكه  مرگ را سپري
  37.  تطهير
  38. رهي نمانده است
  39.   نقشهايي بر سفال
  40.  من از جنوب
  41.  در انتهاي شب
  42.   بگو بخواند
  43.  از هيچ ... تا ...
  44. غربت
  45. ياد
  46. انگيزه

آواز خاك

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 
  1. دوره گرد
  2. هاي  معمولي ...
  3. شعر دوباره ها
  4. با نوح  نااميد
  5.   ترجيح بندي براي...
  6. فراقي
  7. فراقي
  8. وهم سنگ
  9. شعر
  10. وصف
  11. شعري بي ژرفا
  12. شروه
  13.  از جگري يگانه با نهاد جهان
  14. از برج يخ
  15.  بامداد
  16.  معجزه
  17.   تامل  تهمتن  بر منازل
  18. مه دريا ها چشم مرا به دوش مي برند
  19.  زني با چهار نام
  20.  گلهاي تابستاني
  21.  عقاب ها  و خطابه  حلاج
  22.  دلي اندوهناك
  23.  بر احتمال  و  بر  وحشت
  24.  حرام است  عشق
  25.  گورستاني  در جان
  26.   چگونه  دوست  بدارم
  27.  صبح اردوگاه
  28. غزلي  براي  چشم ها
  29.  معارفه
  30.  با آخرين قدم ها
  31.   باري آري و هزار بار نه
  32.  بيگانه
  33.  فراقي
  34.  فراقي
  35. واقعه
  36. ؟
  37. انديشه است  نه ترديد
  38. همين جا
  39. غزل تقدير
  40.  سايه  سايه  ... سايه
  41. چكامه بازگشتسوگمندانه
  42. آواز  كودك گستاخ
  43.   چكامه  مشعل ها
  44.   حدي
  45.   خطابه انكار
  46.   آواز گازران
  47. يادگاري
  48.   در گذر  حراميان
  49.  شوري  كوچك
  50.   به شعر نشستن  در آهن ها
  51. آمده ايم عاشق شويم
  52. تصوير
  53. يشنهاد
  54.  مركب خواني
  55.   شور
  56.   زائر
  57. غزل اطلسي  ارغواني
  58.   كشتي  شكستگانيم
  59. خيال نيست
  60. جوي نازك
  61.  اكنون كه تابستان  در گذر است
  62.   وسوسه
  63.   درس
  64.   مهمانسراي  حرامي ها
  65.   آسانسور
  66.   بانوي  گيلاس و گندم

 

گندم و گيلاس

 

 
  1. از زير سنگ
  2. چكامه ي  تصويرهاي بندري
  3. خواب كوه
  4. شش غروب فردا
  5. تمناي ابري
  6. غزلهاي مكالمه
  7. ؟؟؟
  8. الله گفت برهما گفت ما هم
  9. دل بيدار و جهان مرده
  10. غزل غزل هاي سورنا
  11. مگر نمي دانستيد ؟
  12. ميخانه  كشف من است
  13. مهره و خنجر
  14. آخرين مكالمه با
  15. بي سيب بي سلام
  16. درس مشق
  17. قوقولي قو
  18.  سنفوني دهم
  19. امرويان پيروز
  20. شكل ؟
  21. باقي افسانه دروغ است
  22. و عشق
  23. چكامه ي 77
  24. جنين  سيلي  خورده
  25. پيام خصوصي
  26. حالا كه ملال
  27. مي خواهم دوباره
  28. زن چهارم
  29. بالاي سر تو
  30. تاريخ تبعيد
  31. زني فرازمان و زمين
  32.  سوگوار خفته
  33. شال براي  گردن من
  34. از سرد به سنگ
  35. خمار شب نشيني  كوتاه
  36. سوشون
  37. رؤيا در رؤيا
  38. نامي تازه يا انگشتي بر لبان
  39. زمرد
  40. Stop ! it is red
  41. We invite you
  42. نان ها و تنورها
  43.   فصل عذرا 2
  44. زاده ي طويله مقدس در
  45. من و افلاتون در باغ
  46. اتفاق آخر
  47. نقاشان  و سنگ ها
  48. ديدار اول
  49. ديدار دوم
  50. ديدار سوم
  51. ديدار چهارم
  52. ديدار پنجم
  53. چاه كن
  54. به خاطر شدن شاملو
  55.  منهاي بيست و چند بهار
  56. دو نيمه ي غايب
  57.  وصف
  58.  صداي گمشده
  59. با ماه
  60. نيچه
  61.  خط ها و نقطه ها
  62. قرن سيلاب چيزها
  63. شاخ قوچ و ناخن من
  64. ترانه ي خيس خورده
  65. ديدارهاي  ساحلي
  66. شكل حضور و اتفاق
  67. آواز پسامدرن
  68. حالا هم
  69. درنگ در سفر
  70. شاهدها
  71. يار پنهان
  72. ترانه ها
  73. هنوز
  74. سالار زخم ها

اتفاق آخر

 

 
  1. در گرگ و ميش  ذهن
  2. برگي از تقويم
  3.  در صداي فاخته
  4.  زني  سراسيمه ي روياها
  5. نون والقلم
  6. ثعلب ها  و سياووش
  7.  جنگ و پرنده
  8. يك شهر و دو چشم
  9. با سايه اي يگانه
  10. زنجير  عدل و سگ ها
  11. از برج يخ
  12. شقايق و پل
  13. دو سوي پرده
  14. لب گريه ي جانور  تبعيدي
  15. باغ مشروط
  16. به مسافر دور رفته
  17. كابوس در پارك
  18. از آن چه هست
  19. حادثه  در بامداد
  20. چادرهاي آه
  21. دريا ديگر
  22. هديه به نور شجاع
  23. دو طرح
  24. آواز آخري  هابيل
  25. شاهدان  غايب
  26. وست وود
  27. خواب  مجوس
  28. آواز درختي
  29. عاج  و لعل
  30. شاعر
  31. ايكار
  32. فرصت
  33. نرم وسبز و سرخ
  34. پشت در
  35. ماه كنار خوابم
  36. شعر بي نام
  37. پرسش  پاسخ
  38. سرود  راهزن پير
  39. خوابي در خواب
  40. فصل  بانوي بي هنگام
  41. تنها همين خسوف
  42. گره گور سامسا
  43. گنجور
  44. تعبير خواب دلقك شهر
  45. نامه
  46. تشييع
  47.  ديوانه
  48. تمشيت
  49. بمان و ببين
  50. صدا و سكوت
  51. سه پرسش
  52. پاسخ
  53. ترانه
  54.  كنار واقعه
  55. سايه پروانه
  56. به سمت  ژرفاها
  57. چه بود نام تو
  58. مال  كوچك
  59.  پنداشتي چه ؟
  60.  شكلك  بزم
  61.   مناظره ي  دو سنگ
  62.  به فاصله ي  يك سكوت
  63.   يك مرغ  مرغي نيست
  64.  به سرعت  سنگ
  65. لا لا
  66. پرنده  بر حنجره 
  67. بازگشت
  68.  نه به  نه از
  69. حكايتي  است
  70. عشق  يعني
  71. غزل  مكالمه 3
  72. شعر بي تاريخ
  73. دلتنگي
  74. در امتدا  ني لبك و خدا

 

حادثه در بامداد

 

    
  1. جاده بازرگان
  2. درآمد
  3. ورود
  4. ميانبر
  5. ميانبر2
  6. خطابه
  7. بازگشت
  8. خواب ناخدا
  9. پرسش مكرر
  10. بازگشت2
  11. گريز
  12. هذيان
  13. حيرت
  14. زمزمه
  15. امروز
  16. جاده
  17. درا
  18. ميان پرده
  19. بازگشت و مرثيه

 

خليج و خزر

 
  1. آهنگ ديگر
  2.  خنجرها ، بوسه ها ...
  3. مرغ آتش
  4. دشت انتظار
  5.  سير حسرت
  6.  شكست
  7.  كعبه ها
  8. انسان و جاده ها
  9. شهر تصوير
  10. قصه ي مرغ سبز
  11.  خاكستر
  12. لب به شگفت
  13. سوگند چشم
  14.  قلعه
  15.  جراغ
  16.  مناجات
  17.  كرانه و من
  18.  گذرگاه
  19.  زنده پرداز
  20. دره هاي خالي
  21.   در غبار خواب
  22.  بر ساحل ديگر
  23.  اي چراغ  قصه ...
  24.  احساس
  25. احساس
  26. رحيل
  27. جام من
  28.  عهد
  29. درد شهر
  30.  نعل بيگانه
  31.  بيدار
  32. چشم من
  33.  نفرين
  34. كوچه هاي شعر
  35.  عشق و زردشت
  36. پند

 

آهنگ ديگر

 
  1. غزل كوهي
  2. بزم
  3. وسوسه
  4. در انتهاي دهليز
  5. پاداش
  6.  نيمروز
  7.  تصوير
  8. يك روز
  9. سرود
  10. بررواق شب
  11. گل و  تفنگ  و سر اسب
  12. من كولي
  13. بر جاده هاي اطلس
  14.  سيمرغ
  15. با آنكه پشت پنجره خواندم
  16. غزل شهري
  17. ديداردرفلق
  18. فرياد آفتاب را شب
  19.  سواري در فلق
  20.  در رگ  اسب و دل من
  21. ياد و باد
  22.  شكار ني
  23.  شكار
  24.  تشويش ها
  25.  شروه
  26.  شروه
  27. كاغذ
  28. گر من مسيح بودم
  29. پاداش ها
  30.  شايد
  31. در آشيانه ي  منقار اگر نبودي تو
  32.  با دوستم  آن ني زن قديمي
  33. شوريده واري
  34. شوريده واري ديگر
  35. شوريده واري ديگر
  36. اين
  37.  سخني  فتوايي
  38.  چند و چوني با فايز
  39.  جاده يعني
Go to fullsize image

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:25  توسط لاله مولازاهدی  | 

منوچهر آتشی آوای خاک را پاسخ داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 17:50  توسط لاله مولازاهدی  | 

زمین

 

  بی واسطه بیمار است

 

و بی ماریش کار دستت می دهد

 

که عقرب ها

 سر بر آورند از گورها

 

 در هزاره ی سوم

 

 صورتهای نکبت بارجهان سومی ها

 

 رژه روند

 

در خیابان ها

 

 و قهقهه زنند

 

این جا زمین زود سرما می خورد

 

 ومابی سر

 

 در خیابان هایی بی سر و ته

 

 از پاییز جاری می شویم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 15:19  توسط لاله مولازاهدی  | 

اينجايی

           و من با فا صله

بی هيچ وا سطه ای در قلبم

دوستت دارم .

کلام از تو آغاز می شود 

        و شعر سياهم از تو سپيدار بلندی

که زير برف زمستان سرخم نمی کند

باد آواز باران و جنگل را

فرياد ميکشد

خواب سپيد جنگل پلک هات

شب چشم هات را سپيده می زند

که امتداد بهاری

                      امتداد بهار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 15:2  توسط لاله مولازاهدی  | 

 

کویر که بروید

عصیان ریشه می گیرد

اما

کسی تولد عصیان را تبریک نمی گوید

من کویرم که در من عصیان جان می گیرد

اما کسی

تولد مرا جشن نمی گیرد

جشن نمی گیرد...

 

 

همه اش از سر دلتنگی است مثل من غریب که بمانی باران همیشه مونس تو است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 14:53  توسط لاله مولازاهدی  |